به تمام کسانی که کفش های کودکی شان هنوز اندازه پایشان است ...
سلام (به فرهاد بامداد: ) قرار نیست همه از دیدن رئیس لذت ببرن ؟ و مثل همیشه مسعود کیمیایی طرفدارها و مخالف های زیادی داره. (در ضمن به نظرم قبل این که بخواهی حکم صادر کنی، بهتره بذاری فیلم هضم شه و برات جا بیوفته، فضای فیلم خیلی سنگینه و با این که مدتش عین همه فیلم هاست، اما (به قول خود استاد) حجمش خیلی خیلی خیلی زیاده، من تازه بعد 6-7 ساعت تازه داره فیلم برام جا می افته.) آقای شریفی نیا اشتباه می کنه :) چون من جمعه سانس سوم 17-19سینما عصر جدید 1، رئیس رو دیدم. یه جاهایی از فیلم خیلی بی نظیره : زباله دونیه، فرار کردن سیامک، دیدار فرشته و رضا، دیدار رضاها تو سینما رکس، بحث های تو کافی شاپ سیامک،اجراهای رضا یزدانی، قفس سگ ها و دیالوگ های سیامک، رئیس و ... یه صحنه های خیلی بد در اومده : هفت تیر کشی ها کلا مصنوعی به نظر می رسه (تو کل فیلم، هفت تیر کشی های زباله دونی، فرار از مطب دکتر، تو خونه ی فرشته و شب مهمونی) به نظرم ایراد از صداگذاریه، درگیری شب مهمونی خیلی بد در اومده، متاسفانه دیالوگ های رئیس (داریوش ارجمند) یک در میان شنیده می شد و به خاطر همین آخر فیلم یه ذره گنگه، اومدن رضا برای نجات پسرش خیلی خنده داره ( با شلیک 4 تا تیر، 2 تا هوایی، یه دونه به قفل در، یه دونه به دستبند پسرش رو نجات می ده :) فکر کنم علاوه بر صداگذاری مجدد، یه بار دیگه با حوصله تر و با دست باز تر (از جهت تایم) تدوین بشه، خیلی بهتر دربیاد. (خیلی خطی و سر راست تدوین شده. - آقای کیمیایی بدید یه بار جعفر پناهی رئیس رو تدوین کنه! :)) ضرب آهنگ فیلم مخصوصا تو نصفه دوم خیلی تنده. تیتراژ ابتدایی رو ندیدم، اما تیتراژ پایانی معلوم بود هول هولکی و عجله ای آماده شده. بازی پولاد و خانم زنگه فوق العاده بود. باید یه بار دیگه فیلم رو ببینم تا بتونم دقیق تر بنویسم. به امیر قادری : آقاجان برای خودتون (مطبوعاتی ها) چونه می زنی که سنتوری رو نمایش بدن، (مقاله اعتماد ملی) اما برای ما کاری نمی کنی ؟ (تا اونجا که من می دونم سنتوری تا حالا نمایش مردمی نداشته.) یه جایی تو بچه های ابدی بود، که مادر یکی از بچه هایی که بیمارن، داره در مورد بچه اش توضیح می ده که این دوست داشتن و عاشقی به ما یاد می دن. (به این مضمون) (تو فیلم فکر کردم داره شعار می ده.) بعد نمایش بچه های ابدی همه سینما دیدن که علی فیلم هم تو سالن بوده و وایستادن برا علی دست زدن، اومدیم بیرون من وایستاده بودم تا علی رو از نزدیک ببینم. 2 تا بودن :) (یکی هم بود که خیلی شبیه علی بود، من آخرش هم نفهمیدم کدوم بود.) داشتم یکی از علی ها رو از دور (6-7 متری) نگاه می کردم، ( فکر می کردم که دوستش دارم،) یه لحظه نگاه ام تو نگاه اش افتاد، نمی دونم از کجا دلم رو خوند، اومد جلو و با من روبوسی کرد. (کدوم ما اینقدر راحت زبون نگاه رو می فهمیم ؟ و محبت رو می فهمیم ؟) شبش داشتم یادداشت خانم درخشنده رو برای فیلمش می خوندم، پاراگراف آخر یادداشت خیلی ناز بود : "می گویند خداوند بزرگ نعمت های گوناگونی را به فرزندانش عطا می کند. به بعضی عقل می دهد تا جهان را تغییر دهند، به بعضی قلب تا ضربان نبض انسانیت برقرار بماند، اما به بعضی دیگر فقط روح می بخشد و این ها هستند که همیشه کودکان او باقی می مانند، مثل اینکه نقاش بزرگ از میان همه ی رنگ های تخته رنگش تنها یک رنگ را برداشته است. رنگ مهربانی، سادگی، صداقت، عاطفه. رنگ بچه های ابدی ..." دیگه ... بمونه بعدا در مورد خون بازی و اتوبوس شب و روز سوم و پاداش سکوت و پارک وی می نویسم. :) (در مورد فرش ایرانی هم فکر کنم تو گوشواره یه بار مفصل نوشتم.) از جشنواره، سنتوری و آقای کیمیایی رو هم ببینم، من بس، می شم :)
|